رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۸

گنجشک لجباز - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

گنجشک لجباز

Loading the player...

قصه ای که دربین عشایرسمیرم معروف است                                                       
گنجشکی مشغول بازی بود تیغی به پای اومی رود به آسمان پرمی کشد پیرزنی رامشغول پخت نان می بیند. پیش پیرزن میرود وگریه وزاری می کند. پیرزن تیغ رااز پای اودرمی آورد. ودرتنورمی اندازد. بعد گنجشک شلوغ می کند ومی گوید من تیغ خودرا می خوام. پیرزن می گه میخوای به جای آن به تونان بدهم نان رامی گیرد وبه صحرا می رود. چوپانی را می بیند که مشغول شیردوشیدن است. به اوپیشنهاد نان وشیرمی دهد .چوپان می پذ یرد.بعدازخوردن نان̨ دوباره گنجشک ازچوپان تقاضای نانهای خودرامی کند ودرازای آن گوسفندی راازچوپان میگیرد وبه مراسم عروسی درآن نزدیکی می رودوگوسفند خودرابه آنها می دهد. بعدازخوردن گوسفند گنجشک ازآنهاطلب باغشان رامی کند وصاحب باغ میشود.

Obstinate sparrow
The story that is common between Semirom nomadic tribes. The sparrow was playing .the sword were on his foot, he fly to sky .he see the old woman who is baking a bread. He came to her and cries. Old woman help him. She takes out the sword and takes it to oven. Then the sparrow want her give back his sword. Oldwoman give him a bread instead .the sparrow went to desert he saw a shepherd to milk a cow .he suggest a bread and milk to him.  The shepherd accepts. after that ,sparrow want his bread from the man .shepherd give a sheep him instead sparrow then go to ceremony ,give that sheep to them and finally want their garden instead .he became owner of garden