رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۹ مهر ۱۳۹۸

قصه روباه تائب - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

قصه روباه تائب

Loading the player...


قصه روباه تائب
روزی روباه مکاری به دکان رنگرزی رفت وخود را رنگ کرد . تا مرغ وخروس ها را بفریبد .بعد به در خانه خروس رفت وگفت آقا خروسه من دیگر توبه کرده ام وقصد آزار شما را ندارم .می بینی که لباسم عوض شده وخروس را فریفت بعد به سراغ مرغابی رفت وگفت ببین من با خروس همراه شده ام من توبه کرده ام دوست دارم باتوهم رفیق باشم بیا باهم به صحرا برویم مرغابی را هم با خود برد تا به دامنه کوهی رسیدند وکبک را دید روباه کبک را هم گول زد وآنها را با خود به خانه اش برد وشب نگه شان داشت .فردا صبح همینکه خروس قوقولی قوقو کرد روباه بهانه گرفت وخروس را خورد ظهر که شد به سراغ مرغابی رفت ومرغابی رایک  لقمه کرد .نزدیک غروب کبک را صدا زد تا شام شبش کند اما کبک به او گفت تو همروز دو غذای چرب ونرم خورده ای مرا برای فردای خود بگذار روباه قبول کرد همینکه روباه به خواب رفت .کبک پا بفرار گذاشت ودر سر راه خود لانه روباه را به شکارچیان نشان داد وآنها هم به سرغ روباه رفته وتلافی همه ستم های اورا درآوردند.