رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۹۸

قصه جولاهه - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

قصه جولاهه

Loading the player...

شبی مرددزدی عیار گذارش به خانه مردی بافند ه افتاد دید مرد بافنده درحال بافتن است ودر  حال  کار باخود زمزمه ای می کند که ای زبان سر مرا برباد مده مرد عیار کنجکاو شد تاببیند قضیه از   چه  قرار است وراز این سخن در چیست از فکر دزدی بیرون آمد وتا صبح از دور اورا نگاه می کرد  هم   اینکه صبح شد مرد جولاه پارچه دیبایی را که بافته بود در دستمالی پیچید وبه را ه افتادو به قصر   حاکم  رفت دزد هم به دنبال اورفت مرد در قصر دیبا را به پادشاه تقدیم کرد حاکم از او پرسید این دیبا  به   چه  کار می آید جولاه به او گفت این دیبا را بگویید در خزانه نگه دارند تا وقتی حاکم زبانم لال از دنیا رفت روی تابوتتان بیندازند  خلیفه ازاین کلام غضبناک شد ودستور داد دیبا را در آتش بیندازند وزبان  جولاه را هم از حلقومش بیرون بکشند در این هنگام  دزد که شاهد ماجرا بود جلو آمد وحال  و قضیه را  گفت   واز التماس جولاه به زبانش سخن گفت آنگاه خلیفه دستور دادمزد کار اورا بدهند ودزد را هم در دربار خود به کار گماشت