جهش تولید | چهارشنبه، ۳۰ مهر ۱۳۹۹

شهید رضا زیارتی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

شهید رضا زیارتی

{rsmediagallery tags="rzrt" limit="21" }

شهید حاج رضا زیارتی

در سال 1313در چهارم اردیبهشت ماه در روستای نصرآباد کاشان متولد شد.
اهل کاشان بود و براي کار کردن آمده بود تهران؛ «آقا رضاي زيارتي»  آنهمه خودساخته و روي پاي خودش ايستاده بود که براي کار کردن تنهايي آمده بود تهران و حالا هم آمده بود خواستگاري «اقدس خانم علي اکبرزاده» که يکي از اقوام دورشان بود. آن‌روزها اقدس خانوم، سيزده سال بيشتر نداشت و به خاطر شرايط و اوضاع جامعه تا مقطع سيکل درس خوانده و عليرغم علاقه‌اي که به ادامه تحصيل داشت از آن بازمانده بود. آنها هم اهل کاشان بودند ولي به خاطر ازدواج و ساکن شدن خواهر بزرگترش آمده بودند تهران و اقدس خانوم هم متولد تهران بود... سال ۱۳۳۶ بود که ازدواج کردند.
آقا رضا به علت علاقه‌اي که به کار بنّايي داشت به همين کار مشغول بود. کاري بود و اهل زندگي. مهربان، با اعتقادات محکم ديني. زندگي ساده‌شان را شروع کردند. زندگي متوسطي که حاصل زحمات شبانه روزي او و قناعت همسرش بود. يک سال بعدش اولين فرزندشان به دنيا آمد. ثمره ازدواجشان دو دختر و دو پسر شد.
مذهبي بودن آقا رضا فقط به مسجدي بودنش خلاصه نمي‌شد. به شدت از رژيم پهلوي متنفر بود. حتي وقتي بچه‌هايشان کوچک بودند جلوي آنها به رژيم بد و بيراه مي‌گفت تا آنها را هم از همان دوران کودکي نسبت به
مسائل روز آگاه کند. همسرش نگران مي‌شد و مي‌گفت جلوي بچه‌ها از اين حرفها نزن. يه وقتي توي مدرسه از دهنشون در مي‌آيد و اذيتشون مي‌کنن! اما آقا رضا کوتاه بيا نبود. مي‌گفت من نمي‌خوام هيچ‌کاري به نفع اين رژيم انجام بدم.به خاطر همين انزجار و تنفر عميقش از رژيم پهلوي، حتي سربازي هم نرفته بود!
آقا رضا نسبت به مسئله خمس بسيار حساس بود. به طوري که مي‌گويند حتي اگر ۵ ريال درآمد داشت محاسبه مي‌کرد و خمسش را پرداخت مي‌کرد. محال بود اذان را گفته باشند و او در خانه نماز بخواند. قبل از انقلاب وقتي به منزل اقوام و بستگانش مي‌رفتند و احياناً آنها تلويزيون داشتند ناراحت مي‌شد و مي‌گفت: «اين شيطان چيست که به خانه آورده‌ايد؟» و ديگر هم به خانه آن قوم و خويش نمي‌رفت.
وقتي امام در تبعيد بودند آقا رضا اعلاميه‌هاي حضرتش را به طور مخفيانه گير مي‌آورد و مي‌خواند. وقتي هم که آيت‌الله بروجردي فوت کردند از علماي قم پرس و جو کرد و يقين پيدا کرد که امام روح‌الله اعلم‌ و اعدل است، رساله ايشان را پيدا کرد و علاوه بر محب امام بودن، مقلد ايشان هم شد. آن روزها داشتن رساله امام جرم بود. آن را در بقچه مي‌بستند و مي‌گذاشتند لابه‌لاي لباسها در کمد! وقتي هم که مسئله‌اي پيش مي‌آمد و به آن نياز پيدا مي‌کردند بيرون آورده و مي‌خواندند. دخترشان آن روزها ابتدايي درس مي‌خواند و نمي‌دانست آن کتاب چيست و وقتي ديده بود جلد کتاب در حال کنده شدن است آن را با خود برده بود به مغازه‌اي تا جلدش را درست کند. مغازه دار که خودش هم مذهبي بود گفته بود: اين کتاب را از کجا آورده‌اي؟ او هم جواب داده بود که مال پدرم است. مغازه دار گفته بود سريعاً برگرد و بده به مادرت و به هيچ‌کس نشان نده! وقتي به خانه آمده و ماجرا را براي مادرش تعريف کرده بود اقدس خانم به شدت مضطرب شده و گفته بود: اين کتاب را اگر در دست تو ديده بودند مي‌بردنت زندان!
روزهايي بود که مردم به شدت با کمبود نفت مواجه بودند. وسايل گرم کننده آن روزها همه با نفت بود. خانواده آقا رضا هم مثل بقيه با کمبود نفت مواجه بودند و در خانه حتي يک قطره نفت هم نداشتند. آقا رضا که به خانه آمد يک تانکر خيلي بزرگ نفت خريده بود و مي‌خواست با ماشين ببرد سمت جاده ساوه. هوا هم به شدت سرد بود. مي‌گفت: شنيده‌ام مردم آنجا خيلي در مضيقه هستند. اقدس خانم بي‌آنکه او را از اين کار منع کند،گفت: حداقل يک مقدار از اين نفت را به خودمان بده. آقا رضا جواب ‌داد: نه! مي‌خوام ببرم براي مردم مستضعف اونجا! جلوي تانکرش هم يک پرچم زد با نوشته «اين نفت از طرف آقاي خميني است!» وقتي برگشت براي همسرش تعريف ‌کرده بود و مي‌گفت: نمي‌دوني مردم چه حالي داشتند. براي دو ليتر نفت خودکشي مي‌کردند. خيلي در سختي بودند...
آقا رضا هر دفعه‌اي كه از جبهه بر مي‌گشت مي‌گفت آنجا خيلي خيانت مي‌شود، اگر خيانت نكرده بودند ما الان پيروز شده بوديم. به شدت ضد بني صدر بود و مي‌گفت او از همه بيشتر خيانت مي‌كند. او در «عمليات والفجر مقدماتي» هم شركت كرده بود و تعريف مي‌كرد: ما داشتيم جلو مي‌رفتيم و پيروز بوديم اما نمي‌‌دانم چرا يكدفعه دستور عقب‌نشيني دادند؟ براي همه رزمنده‌ها مسئله است كه چرا گفتند عقب نشيني كنيد. اين حرفها را با گريه مي‌گفت...
آقا رضا هر دفعه‌اي كه از جبهه بر مي‌گشت مي‌گفت آنجا خيلي خيانت مي‌شود، اگر خيانت نكرده بودند ما الان پيروز شده بوديم. به شدت ضد بني صدر بود و مي‌گفت او از همه بيشتر خيانت مي‌كند. او در «عمليات والفجر مقدماتي» هم شركت كرده بود و تعريف مي‌كرد: ما داشتيم جلو مي‌رفتيم و پيروز بوديم اما نمي‌‌دانم چرا يكدفعه دستور عقب‌نشيني دادند؟ براي همه رزمنده‌ها مسئله است كه چرا گفتند عقب نشيني كنيد. اين حرفها را با گريه مي‌گفت...
هرچه شود پاي خودتان است حتي اگر كشته هم شويد شهيد نيستيد. كه آنها باز قبول نکرده بودند اما كمي كه جلوتر رفته بودند از شدت آتش نتوانسته بودند كاري كنند. به همين دليل ۱۲ سال آقا رضا مفقودالجسد بود.
او سرانجام در عملیات والفجر یک به شهادت رسید وتا دوازده سال مفقود الاثر بود روحش شاد