جهش تولید | شنبه، ۳ آبان ۱۳۹۹

سلمان فارسی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

سلمان فارسی

Loading the player...

سلمان فارسی
سلمان فارسی از شخصيت‌ هاى اسلامى بلندآوازه و از صحابه معروف پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله است. وى با اين كه ايرانى ‌نژاد بود در ميان عرب‌ ها و مسلمانان حجاز كه غالباً عرب‌ نژاد بودند به مقامى رفيع و مرتبه‌ اى بلند دست يافت. در سال اول هجرى هنگامى كه پيامبر اكرم صلی الله علیه و آله ميان هر دو نفر از مسلمانان مهاجر و انصار پيمان برادرى برقرار نمود، ميان سلمان و ابودردا (عويمر بن زيد) نيز عقد اخوت بست و در اين ماجرا به سلمان فرمود: يا سلمان أنت من أهل البيت و قد آتاك الله العلم الاوّل والآخر والكتاب الاوّل والكتاب الآخر؛ اى سلمان، تو از اهل بيت ما هستى و خداى سبحان به تو دانش نخستين و واپسين را عنايت كرده است و كتاب اول (نخستين كتابى كه بر پيامبران الهى نازل شده بود) و كتاب آخر (قرآن مجيد) را به تو آموخته است
پدرم ملكى داشت، روزى من را به آن جا فرستاد. از خانه بيرون آمدم در راه گذارم به معبد نصارى افتاد، از داخل معبد صداى خواندن دعا و نماز به گوشم رسيد، داخل شدم تا ببينم چه می‌‌كنند، دعا و نماز آنها، مرا تحت تأثير قرار داد، با خود گفتم: اين دين بهتر از دينى است كه ما داريم تا غروب آفتاب همان جا ماندم و به ملك پدر و نزد او برنگشتم تا اين كه كسى را به دنبال من فرستاد. وقتى كه وضع و دين نصارى مرا تحت تأثير قرار داد از مركز دين آنها پرسيدم گفتند: در شام است.
موقعى كه نزد پدرم برگشتم به او گفتم: گذار من به مردمی‌‌ افتاد كه در كنيسه خود نماز می‌‌خواندند، از نماز آنها خيلى خوشم آمد، فكر كردم دين آنها بهتر از دين ما است، پدرم خيلى با من بحث و جدل كرد، من نيز با او مشاجره كردم، پدرم من را زندانى ساخت و زنجير بر پاهاى من بست!
به نصارى پيام فرستادم كه من دين آنها را اختيار كرده ام و درخواست كردم وقتى كه قافله اى از شام بر آنها وارد می‌‌شود، پيش از آن كه به شام برگردند، مرا خبر كنند تا همراه قافله به شام بروم. آنها نيز چنين كردند، زنجير را پاره كردم و از زندان گريخته با آن ها به شام رفتم، آنجا پرسيدم عالم بزرگ شما كيست؟
گفتند: اسقف رئيس كنيسه است، نزد او رفتم و داستان خود را براى او تعريف كردم و نزد او ماندگار شدم، در اين مدت خدمت می‌‌كردم، نماز می‌‌خواندم و درس می‌‌آموختم، اين اسقف در دين خود مرد بدى بود چون صدقه ها را از مردم جمع آورى می‌‌كرد تا در ميان مستحقان تقسيم كند ولى آن را براى خود می‌‌اندوخت و ذخيره می‌‌كرد.
او بعد از مدتى از دنيا رفت. ديگرى را جانشين او قرار دادند، من در دين آنها كسى را نديدم كه به امور آخرت راغب تر و به دنيا بى اعتناتر و در عبادت كوشاتر از او باشد.
آنچنان محبتى نسبت به او پيدا كردم كه فكر نمی‌‌كنم پيش از آن، كسى را آن اندازه دوست داشته باشم، وقتى كه مرگ او فرا رسيد، گفتم: چنان كه می‌‌بينى پيك اجل فرا رسيده، چه دستورى به من می‌‌دهى و به التزام خدمت چه كسى وصيت می‌‌كنى؟ گفت: پسرك من، كسى را مثل خودم سراغ ندارم مگر مردى كه در موصل هست. وقتى او از دنیا رفت نزد مرد موصلى رفتم و جريان را به او گفتم و مدتى نزد او ماندم.
بعد از مدتى مرگ او نيز دريافت. از آينده خود سؤال كردم، من را به عابدى كه در «نصيبين» بود. راهنمائى كرد نزد او رفتم و جريان خود را به او گفتم و سپس مدتى نزد او ماندم. زمانى كه اجل او نيز فرا رسيد، از آينده خود سؤال كردم.
گفت: بعد از من حق با مردى است كه در «عموريه» (يكى از نقاط روم) اقامت دارد نزد او سفر كردم و همان جا ماندم و براى امرار معاش خود، چند تا گاو و گوسفند دست و پا كردم. بعد از مدتى اجل او نيز فرا رسيد، به او گفتم: من را به التزام خدمت چه كسى وصيت می‌‌كنى؟
گفت: پسرك من، كسى را سراغ ندارم كه عينا مثل ما باشد تا به تو معرفى كنم ولى تو در عصرى زندگى می‌‌كنى كه نزديك است پيامبرى مبعوث شود كه آئين او بر اساس آئين حق حضرت ابراهیم استوار است و به سرزمينى كه داراى نخلستان و بين دو حره  واقع شده است، هجرت می‌‌كند.
اگر توانستى خود را به او برسانى غفلت نكن، او داراى علائم و نشانه هائى است كه پنهان نمی‌‌ماند: او صدقه نمی‌‌خورد ولى هديه را قبول می‌‌كند، ميان دو كتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببينى حتما می‌‌شناسى.
روزى قافله اى می‌‌گذشت، از وطنشان سؤال كردم، فهميدم كه آنان از مردمان جزيرة العرب هستند به آنها گفتم: اين گاوها و گوسفندهاى خود را به شما می‌‌دهم در برابر اين كه من را همراه خود به وطنتان ببريد، گفتند: قبول كرديم.
من را همراه خود بردند تا به وادى القرى رسيديم در آنجا بود كه به من ظلم كردند و مرا به يك نفر يهودى فروختند! در آنجا درختان خرماى فراوان ديدم، گمان كردم همان شهرى است كه براى من تعريف كرده اند، همان جائى كه بزودى شهر هجرت پيامبرى خواهد شد كه جهان در انتظار ظهور او بود ولى افسوس اين، آن نبود!
نزد شخصى كه من را خريده بود، ماندم تا اين كه روزى يك نفر از يهود بنى قريظه نزد وى آمد و مرا خريد و با خود بيرون برد تا وارد شهر مدينه شديم به محض اين كه مدينه را ديدم، يقين كردم همان شهرى است كه صفات آن را براى من تعريف كرده اند، نزد آن شخص ماندم در باغ خرمائى كه وى در زمين بنى قريظه داشت كار می‌‌كردم تا آن كه خدا پيامبر را برانگيخت و پيامبر سالها پس از بعثت، به مدينه هجرت نمود و در قبا در ميان طايفه «بنى عمرو بن عوف» فرود آمد.
من روزى بالاى درخت خرما بودم، مالك من زير درخت نشسته بود. ناگهان يكى از عموزادگان وى از يهود، نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت و گفت: خدا قبيله بنى قيله را بكشد. در قبا براى مردى كه تازه از مكه آمده، سر و دست می‌‌شكنند. گمان می‌‌كنند او پيامبر است!
همين كه او نخستين جمله را گفت، چنان لرزه بر اندامم افتاد كه از شدت آن درخت خرما به حركت درآمد، به طورى كه نزديك بود بر سر مالك خود بيفتم! به سرعت پائين آمده گفتم: چه گفتى؟ چه خبر است؟! صاحبم دست ها را بلند كرده مشت محكمی ‌‌به من فرو كوفت و گفت: اين حرفها به تو چه مربوط است؟ تو دنبال كارت برو!
سركار خود برگشتم، چون شب شد هر چه پيش خود داشتم جمع كردم و راه قبا را در پيش گرفتم، در آنجا بود كه خدمت پيامبر رسيدم و وقتى داخل شدم ديدم چند نفر از يارانش همراه او هستند، گفتم: شما لابد غريبه و از وطن دور هستيد و احتياج به طعام و غذا داريد، من مقدارى غذا همراه دارم نذر كرده ام آن را صدقه بدهم، چون محل اقامت شما را شنيدم شما را از همه كس نسبت به آن سزاوارتر ديدم لذا آن را پيش شما آورده ام، بعد خوراكى را كه همراه داشتم زمين گذاشتم.
پيامبر به اصحاب خود گفت: بخوريد به نام خدا ولى خودش خوددارى كرد و اصلا دست به سوى آن دراز نكرد. با خود گفتم اين يكى او صدقه نمی‌‌خورد!
آن روز برگشتم، فردا دوباره نزد پيامبر رفتم و مقدارى غذا بردم به او گفتم: ديروز ديدم از صدقه نخوردى، نزد من مقدارى خوراك بود، دوست داشتم تو را بوسيله اهداء آن احترامی‌‌ كرده باشم. اين را گفتم و غذا را در برابرش نهادم به اصحاب خود گفت: بخوريد به نام خدا و خودش نيز با آنها ميل فرمود، با خود گفتم: اين دومی ‌‌او هديه می‌‌خورد!
آن روز نيز برگشتم و مدتى نتوانستم به ملاقات او بروم پس از چندى باز رفتم، او را در بقيع يافتم كه دنبال جنازه اى آمده بود و اصحاب همراهش بودند، دو عبا همراه داشت يكى را پوشيده و ديگرى را به شانه انداخته بود، سلام كردم و پشت سرش قرار گرفتم تا قسمت بالاى پشتش را ببينم، فهميد مقصود من چيست. عبا را از پشت خود بلند كرد، ديدم علامت و مهر نبوت، چنان كه آن شخص براى من توصيف كرده بود، ميان دو كتفش پيداست خود را به قدمهايش انداختم بر پاهايش بوسه زدم و گريه كردم، من را نزد خود فراخواند، در محضرش نشستم و ماجراى خود را چنان كه اكنون براى شما نقل می‌‌كنم از اول تا آخر حكايت كردم. بعد، اسلام اختيار كردم ولى بردگى ميان من و شركت در جنگ بدر و غزوه احد مانع شد.
روزى پيامبر فرمود: با صاحب خود مكاتبه كن تا تو را آزاد كند.[ با صاحبم مكاتبه كردم، پيامبر به مسلمانان امر فرمود تا من را در پرداخت قيمتم يارى كنند، در پرتو عنايت خدا آزاد گرديدم و به عنوان يك نفر مسلمان آزاد زندگى كردم و در جنگ خندق و ساير جنگهاى اسلامی‌‌ شركت نمودم
سرانجام در سال 35 هجرى قمرى در آخر خلافت عثمان و به قولى در اول سال 36 هجرى قمرى، بدرود حيات گفت. وى در مدائن وفات يافت و حضرت على علیه‌السلام در عالم معنى و غيب، خود را به مدائن رسانيد و او را غسل و كفن كرد و بر جنازه اش نماز خواند و در همان جا دفن نمود. هم اكنون مرقد او زيارتگاه شيفتگان حقيقت و معرفت است