جهش تولید | دوشنبه، ۵ آبان ۱۳۹۹

خانه داوید - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

خانه داوید

Loading the player...

- خانه ی داوید
این خانه در محله¬ی تبریزی¬ها واقع شده است و با یک کوچه باریک از خانه سوکیاس جدا می¬شود. همانند دیگر خانه¬های تاریخی جلفا، این خانه هم از دو جبهه¬ی شمالی و جنوبی تشکیل شده است که ساختمان اصلی در قسمت شمالی واقع شده و در مرکز آن تالار بزرگی است.[که به¬صورت صلیبی شکل بوده و سقف آن با مقرنس¬های بسیار زیبایی آرسته شده است در طرفین این تالار دو اتاق سه¬دری دو طبقه وجود دارد که دارای بخاری¬های دیواری نفیسی می¬باشند.] در وسط تالار حوضچه¬ای از جنس سنگ مرمر وجود دارد که در فصل تابستان آن را از آب پر می¬کرده¬اند تا اتاق¬ها را خنک نگه دارد. این سالن رو به جبهه¬ی جنوبی ساختمان و مشرف به حیاط خانه قرار دارد و با پنجره¬های رنگی [که به¬صورت بسیار زیبا و ساده¬ای اجرا شده¬اند.] تزئین شده است. در قسمت جنوبی خانه اتاق¬های مخصوص زنان و آشپزخانه و چند اتاق دیگر وجود دارد. بر روی دیوارهای [ اتاق کوچک شاه¬نشین] در قسمت جنوبی بنا، نقاشی¬های رنگ وروغن¬ تمام¬رخ وجود داشته که «فتحعلی-شاه: قاجار را با ریش¬های بلند به تصویر کشیده است؛ این نقاشی¬ها قبل از آن¬که خانه به دانشکده¬ی پردیس[دانشگاه هنر امروزی] فروخته شود، توسط مالک مسلمان خانه از دیوارها کنده شده و به فروش رفته است.
این خانه در گذشته متعلق به خاندان «لغوریان» از بازرگانان معروف و از خاندان اشرافی جلفا بوده است و پس از آن به خاندان «امیرخان» و سپس به «الیخانیان¬ها» فروخته شده، سپس در سال 1906.م [1295.ش،1325.ه.ق] به کشیش همان محل به نام «بارسق الکسانیان»و بعد به مالک مسلمان فروخته شده است، که وارثان ایشان در سال 1976.م [1355.ش] آن را به دانشکده¬ی پردیس فروخته¬اند.20

درباره¬ی مالک اصلی خانه، «مارکار باقوس لغوریان» داستانی نقل شده که بیان آن خالی از لطف نیست وقتی «آقا مارکار» برای پسر دومش عروس می¬گیرد. در روز دوم عروسی «شاه سلطان¬حسین» [1134-1105.ه.ق] را به خانه دعوت می¬کند؛ هنگامی که شاه در کنار حوضچه¬ی آب [تالار اصلی خانه] مشغول کشیدن قلیان بوده از داخل آب چهره¬ی نو عروس را که در بالکن طبقه دوم ایستاده می¬بیند و از « آقا مارکار» می¬پرسد:
«اگر من چیزی از تو خواستم به من می¬دهی؟» «آقا مارکار» جواب می¬دهد: «پادشاه به سلامت باد اگر از من سر هم بخواهی می¬دهم.» شاه به حوضچه¬ی آب که هنوز نو عروس در آن پیدا بوده نگاه می¬کند و به «آقا مارکار» می¬گوید: « من این را می¬خواهم.» آقا مارکار پس از فهمیدن منظور شاه با دو دست به سر خود می¬زند و گریه و زاری سر می¬دهد، اما شاه دستور می¬دهد عروس را پایین می¬آورند و سپس او را سوار بر اسب به¬همراه شاه به کاخ می¬برند. به¬خاطر این واقعه دردناک، ناقوس کلیسا به¬عنوان اعلام عزا به صدا در می¬آید و تمامی ارامنه برای این واقعه سوگوار می¬شوند. شاه عروس را سه روز پیش خود نگه می¬دارد و سپس او را به غلام سیه چهره¬ی خود می¬دهد. پسر آقا مارکار نیز داغ¬دار از این واقعه با فامیل زن خود اول از راه فریدن به همدان و از آن¬جا به ارمنستان مهاجرت می¬کنند. برای این واقعه شعرهای غم انگیزی سروده شده است که امروزه تنها چند بیتی از آن سروده¬ها باقی مانده و موردی از آن¬ها بدین شرح است:
« خاتون دوستدار شاه، چگونه توانستی گربه¬ی سیاه[شاه سلطان حسین] را دوست داشه باشی.
مارکار در دولاب پنهان شد. روی سرش گلاب پاشیدند. در دولاب هم آرام و قرار نداشت.
نیم مرده از آن¬جا بیرونش آوردند .در حوض جلوی ارسی او را شستند.
شاه او را خواست شاه خواسته، شاه خواسته، شاه خواسته بود.
عروس خواجه مارکار»