رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۹۸

امامزاده محمد هلال بن علی - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

امامزاده محمد هلال بن علی

Loading the player...

حضرت محمد هلال(ع)، فرزند بلافصل مولا اميرالمؤمنين علي(ع) و امامه مي باشد. امامه ثمره ازدواج ابوالعاص و زينب بوده، که زينب نيز يکي از دختران رسول خداست.
پس از شهادت حضرت فاطمه(س) بنابر وصيت ايشان، حضرت علي(ع) امامه را براي سرپرستي فرزندانش به عقد خود درآورد. بنابراين نسب حضرت از طرف مادر با دو واسطه به رسول گرامي اسلام(ص) مي رسد.
ولادت و نامگذاري
حضرت محمد هلال بن علي (ع) در شب اول ماه مبارک رمضان سال 14 هجري قمري در مدينه منوره متولد گرديدند. اميرالمؤمنين(ع) براي اداي نماز مغرب به مسجد رفته بودند که قنبر، غلام آن حضرت، خبر ولادت اين نوزاد را به مولايش داد.

حضرت با شنيدن اين خبر خوشحال گرديدند و چون روي نوزاد را همانند ماه شب چهاردهم درخشان ديدند، براي اداي شکر اين نعمت به آسمان نگاه کردند. چون چشمش به هلال ماه رمضان افتاد و ماه هم نو شده بود فرمودند: « اَلحَمدُلِله هذا هِلالً وَجهُهُ . شکر خداي را که فرزندي به ما کرامت نموده که رويش همچون ماه است ». به همين مناسبت او را « محمد هلال »نام گذاشتند و از آن پس بود که به « هلال علي» شهرت يافت.
نحوه هجرت
زماني که هلال بن علي(ع) و عون بن علي(ع) در طائف بودند، خبر شهادت امام حسين(ع) و يارانشان به آنها رسيد پس چند روز به عزاداري و سوگواري پرداختند. پس از آن طائف را ترک گفتند و به سوي خراسان که در آن زمان مرکز بسياري از شيعيان و دوستداران اهل بيت(ع) بود روانه شدند. پس از ورود به خراسان در شهر طوس اقامت گزيدند، مردم آن ديار از ورود آن ها آگاه شده و گروه گروه به ديدارشان مي رفتند و گرد آنان جمع مي شدند.
حاکم وقت طوس - قِيس بن مُرّه - در آن زمان به طائف و بطحا رفته و مغيره - پسر عمّش - را جانشين خود قرار داده بود. چون مغيره از ورود هلال بن علي(ع) و عون بن علي(ع) و گرد آمدن انبوه شيعيان و دوستان اهلبيت(ع) به دور آن ها مطلع شد، از ترس آن که مبادا شورشي عليه او يا حاکم طوس برپا شود، قيس را از اين جريان آگاه ساخت.

او بلافاصله خود را به طوس رساند، لشکري مهيا ساخت و مغيره را به فرماندهي سپاهي ديگر نصب کرد و آن دو بزرگوار و يارانشان را به نبرد طلبيد. هلال بن علي(ع) و عون بن علي(ع) به اتفاق دوستان و يارانشان، براي دفاع از خود از شهر خارج شدند و با لشکر قيس و مغيره به نبرد پرداختند. نبرد تا آغاز شب ادامه يافت که بسياري از ياران و شيعيان مجروح و کشته شدند و عون بن علي(ع) نيز شهيد گرديد.

شبانگاه، چون حضرت محمّد هلال(ع) از شهادت برادر مطلع شد با کثرت سپاه دشمن و کمي ياران چاره را در آن ديد که شبانه طوس را ترک و به نقطه اي ديگر مهاجرت کند. پاسي از شب گذشته بود که حضرت، ياران باقيمانده را به حضور طلبيده و آنها را در ادامه نبرد يا ترک آن به اختيار خود گذاشت، سپس با آنان وداع کرد و شبانه خود را به قلب سپاه دشمن زد و با کشتن و زخمي کردن عده اي، در حالي که خود نيز مجروح شده بود به نقطه اي نامعلوم روانه گرديد. طول شب را به پيمودن راه و بيراهه ها گذراند. صبحگاهان به تپه اي رسيد که چشمه آبي در کنار آن روان بود، نماز صبح را به جاي آورد.

حضرت محمد هلال بن علي (ع),حرم هلال بن علي (ع),حرم حضرت محمد هلال بن علي (ع),زندگينامه حضرت محمد هلال بن علي (ع)

هنگامي که هوا روشن شد نگاهي به اطراف خود افکند، از دور کلبه اي ديد که در کنار آن زن کهن سال و دختر جواني ايستاده اند، خود را به آنجا رساند. با نزديک شدن حضرت به کلبه، پيرزن جلو آمد، سلام کرد و از او خواست از اسب پياده شود. پيرزن اسب او را گرفت و کنار کلبه بست و ايشان را به داخل کلبه فراخواند. حضرت محمّد هلال(ع) وارد کلبه شد، پيرزن از او سؤال کرد : «اي جوان کيستي؟ ازکجا مي آيي و اين زخم ها چيست ؟»
حضرت در پاسخ گفتند : «اي مادر! من مردي تاجرم، حراميان به قافله ما حمله کردند. تعدادي را کشتند و برخي را مجروح و زخمي کردند، من نيز با آنها نبرد کردم و زخمي شدم و برادرم نيز کشته شد. چون شب فرا رسيد از ميان آنها بيرون آمدم، تمام شب در راه بودم و هم اکنون به اينجا رسيدم ».
پيرزن، زخم هاي حضرت را مرهم نهاد و طعامي برايش مهيا ساخت. سپس سؤال کرد: «اي جوان، چهره و جمال تو به اولاد ابوتراب مي نمايد، تو را به محمد و آل او سوگند مي دهم به من بگو که تو کيستي؟ نامت چيست و از کدام قبيله اي؟».

حضرت محمّد هلال(ع) در جواب فرمودند : «اي مادر، نامم محمد هلال(ع) و فرزند علي بن ابيطالب(ع) هستم». پيرزن چون نام علي(ع) را شنيد با دخترش به دست و پاي آن حضرت افتادند و از سر شوق گريه کردند، پيرزن نيز خود را معرفي کرد و گفت: «من و دخترم نيز از شر کافران و ستمکاران به اين مکان پناه آورده ايم».

حضرت محمد هلال بن علي (ع),حرم هلال بن علي (ع),حرم حضرت محمد هلال بن علي (ع),زندگينامه حضرت محمد هلال بن علي (ع)

حضرت روز را به استراحت پرداخت، چون شب فرا رسيد، خواب هولناکي ديد. صبح برخاست و اسب خود را براي رفتن آماده کرد. پيرزن از او خواست که نزد آنان بماند، ولي حضرت قبول نکرد، عذرخواهي و با آنان وداع کرد و راه خود را در پيش گرفت. چند شبي راه پيمود. روزها را به استراحت مي پرداخت. تا آنکه به حوالي قم رسيد، کشاورزان در دشت ها و مزارع اطراف قم به زراعت مشغول بودند. حضرت محمد هلال(ع) نام آن مکان را پرسيد. کشاورزان در جواب گفتند : «اينجا حوالي شهر قم است و اهالي اين منطقه به خاطر شهادت امام حسين(ع) و يارانشان، سوگوار و عزادارند. از سوي ديگر محمد اشعث با هزاران نفر قصد حمله به مردم قم را دارد، او که دشمن اهلبيت(ع) است، مي خواهد دوستان و شيعيان علي(ع) را به قتل برساند».
حضرت محمد هلال(ع) چون اين خبر را شنيد، روي به کاشان نهاد، اسب خود را مي راند تا به احمدآبادِ کوير و پس از آن به نوش آباد رسيد. در آنجا پيرمردي در باغش از آن حضرت پذيرايي کرد و ايشان پس از ساعتي استراحت به طرف آران حرکت نمود. هنگام غروب بود که نزديک حصاري رسيد، زارعان به کشت و آبياري مشغول بودند، کشاورزان از ديدن اين جوان در شگفت شدند.

حضرت محمّدهلال(ع) از آنان نام محل را پرسيد. گفتند: «اينجا مزرعة آران دشت است». از ميان آنان پيرمردي که «بابايعقوب» نام داشت و بارها به حضور پيامبر اسلام(ص) شرفياب شده بود و از دوستان و پيروان علي(ع) بود، نزديک آمد، سلام کرد و به آن حضرت خوش آمد گفت. سپس از آن حضرت خواست خود را معرفي کند. حضرت خود را شناساند که از اولاد علي(ع) است.

بابايعقوب خود را به دست و پاي ايشان افکند و ميهمان عزيز و تازه واردش را همراه خود به خانه برد، از ايشان پذيرايي کرد و زخم هايش را مرهم نهاد. پس از آن زيرزميني را - که آب در آن جاري بود - براي سکونتش آماده ساخت. حضرت محمد هلال(ع) در آن جا اقامت گزيد و بارها به بابايعقوب فرمود: «من از طائف که بيرون آمدم هيچ جا يک دم آرام نگرفتم، امّا در اين مکان به آرامش رسيدم».

حضرت محمد هلال بن علي (ع),حرم هلال بن علي (ع),حرم حضرت محمد هلال بن علي (ع),زندگينامه حضرت محمد هلال بن علي (ع)

از آن پس بابايعقوب و فرزندانش در خدمت آن بزرگوار بودند و از ياران و دوستانِ ديدارکننده، پذيرايي مي کردند. آن حضرت به مدّت سه سال در آران بود و در مکان مذکور به عبادت و وعظ و ارشاد دوستان و شيعيان مشغول بود. سرانجام حضرت محمّد هلال(ع) در شب جمعه آخر ماه مبارک رمضانِ سال سوّم اقامتشان، پيامبر(ص)، حضرت علي(ع)، حضرت زهرا(س)، امام حسن(ع)، امام حسين(ع) و عون(ع) را به خواب ديد که در آن ميان پيامبر(ص) او را مورد خطاب قرار داده، فرمودند : «فرزندم! مدتي است که انتظارت را مي کشم».

پيامبر(ص) سيبي در دست داشتند و به حضرت محمّد هلال(ع) فرمودند: «اين سيب از آنِ توست، جهد کن تا فردا شب با اين سيب روزه خود را افطار نمايي و نزد ما باشي». چون حضرت از خواب بيدار شد ماجراي خواب خود را براي بابايعقوب نقل و خواب را بدين گونه تعبير کردند که: «امروز آخرين روز عمر من است و امشب از دنيا ميروم ». بابايعقوب و فرزندانش با شنيدن خواب و تعبير آن ناراحت و گريان شدند. حضرت محمّد هلال(ع) آنان را دلداري داد، آياتي از قرآن مجيد را راجع به مرگ و عالم آخرت برايشان تلاوت نمود.

چون شب فرا رسيد آن حضرت نماز مغرب و عشاء را همراه بابايعقوب و فرزندانش به جماعت اقامه کردند. سپس آنها را وصيت نمود که پس از مرگ مرا در همين مکان دفن کنيد. آنگاه سر به سجده نهاد. چون ساعتي گذشت ياران متوجه شدند که آن بزرگوار نداي ارجعي را لبيک گفته و به جمع جد، پدر بزرگوارشان و برادران ملحق گشته است. بابايعقوب و فرزندانش، آن حضرت را غسل داده، کفن نموده و پس از نماز، ايشان را در همين مکان که زيارتگاه اوست به خاک سپردند. پس از سه روز بابايعقوب نيز به او پيوست و در پايين قبر آن حضرت به خاک سپرده شد.