جهش تولید | جمعه، ۹ آبان ۱۳۹۹

افسانه سمندر و حیدربیگ - نمایش محتوای تولیدات ویژه

 

 

افسانه سمندر و حیدربیگ

Loading the player...

در زمان های قدیم "سمندر" نام دختری بود گیاه شناس و گیاه پزشک،  که "حیدربیگ" عاشقش می شود.حیدربیگ بسیار عاشق سمندر بوده اما سمندر هیچ علاقه ای به حیدر بیگ نداشته است.آنها در کوه کلاه قاضی تخت و بارگاهی داشته اند که به آن تخت سمندر می گویند و هنوز هم هست .یک روز سمندر با خودش درد دل میکرده که حیدر بیگ صدای درد دلهای اورا شنیده و متاثر میشود.او سمندر را رها می کند...


In the past, Samandar was a girl who studies in the university, Herbal Medicine. he beloved with her; but she didn't. They have a house in Kolah Ghazi Mountain that named as Takht Samandar that exists yet. One day Heydar bayg heard her voice as she speak with herself. Her words effect on him and leave her.this had been happen in Kolah Ghazi Mountain